یارب...
یارب مارا قصه چیست..؟
چگونه چون تویی را فراموش می کنیم...!؟
آندم که ما را می بینی
ولی ما چشم خویش می بند یم
آندم که ما را می خوانی
ولی ما گوش خود می گیریم
به هر تلخی ایام،گله از تو داریم
ولی غافل از کرده ی خویش...
خدایا چگونه غیر را می خوانیم...!؟
آندم که تو هستی
ای بی نیاز...
چگونه طلب نیاز از نیازمند داریم...!؟
به کدام روسفیدی یارب لب نیاز بگشایم...؟
چگونه توراخوانم...چگونه تورا بینم...چگونه با تو باشم...چگونه..!؟
آندم که مرا سیاهی دل،دور از تو کرده...
خدایا توان به آب حسرت غبار گناه شست..؟
به کدام زبان یارب طلب بخشش نمایم..؟
به کدام روسفیدی به در خانه من آیم..؟
آب حسرت به دیده
بوی بخشش می دهد یارب...
کاش یک بار اینگونه می گفتیم
تلخی کرده ی خویش را گله از تو داریم
تو گله از ما را با که گویی...!؟
شرمنده ام شرمنده،قلم عفو یارب...
عید بر عاشقان مبارک...
یارب...
یارب دلی در خون نشسته دارم
گویی که تا ابد اسیر روزگارم
نمی دانم به سینه کوره دارم یاکه دل من
که شد صیاد روزگارو من صیدی بی قرارم
در این میدان نا برابربا که جنگم
منی که دست و پایی بسته دارم
چشیدم زهرها از جام خویش و یاران
که چون مسافران در گوشه ای بیمارم
ندانستم بد خود بازمانه یا رب
که این چنین گشته به چشم خارم
شکسته آزاری نکن ای نازمانه
خودت بینی که روزو شب ببارم
چه سود است توراای روزگارازجنگ باما
رهایم کن رهایم کن دگر بی غمگسارم
آنان که کنند عیب خلوت تنهای مرا
بدانند که از نیش زبان پا به فرارم
به جز رحم و کرم ندیدم از تو یارب
اگر چه من شکسته عهد و شرمسارم
اگر بشکسته عهد و من خلوت نشینم
چه باشد که نرم از یاد آن پروردگارم
دانم که می روم از یادت ای دوست
ولی تو را تا مرگ در یاد دارم
نکش مارا صنم تو با آن نرگس مست
رهایم کن آخر کنی آواره از دیارم
تا چند کنی عشوه و ناز ای بت
حال ما بین که آن زلف سیه گشته دارم
یارب می رود عمر وچون شمع می سوزم
زهی که عشق هم نشد گرمی بازارم
دلی دارم بشکسته و پر خون به خلوت
که این دل آن صنم داده به یادگارم
یارب دیگر بشد غمخانه منزل مرا
امید است که دیگر ندهد زمانه آزارم.
قضاوت کن...
ای یار دلی که داده بودم به تو کو
آواره شدم بهر دلم به هر سو
روزگاری صحبتت با ما روا بود
سخن هایت دل ما را دوا بود
حال گلم چرا از بهر ما پژمرده ای
آخر نمی دانی دل از کف ما برده ای
هردم کشم نقش تو رابه دیده یارم
آخر کجایی تا ببینی حال زارم
چشیدم زهر از جام عشقت
صنم کجا روزی بدیدم صدقت
شدم رامت به آن ساز محبت
ندانستم ندانی از راز محبت
بگفتم درد و درمانم تو هستی
بگفتی مونس و جانم توهستی
ندانستم چرا به دامت هستم
دل بیچاره را به زنجیر تو بستم
ندیدم از تو من عشق و وفا بت
ولی من گذرم ازآن همه جفا بت
گر بچشی زهر ز روزگار ای یار
هر گز نگویم ناز شست روزگار
کاش خواندی حال و قضاوت کردی
شاید من دل باخته را سخاوت کردی.
الله اکبر...
الله اکبر،تو که هستی خدایا
بخشنده ورحمان ورحیمی تو مارا
آن فاطر و آن عادل و آن ستار
آن غافر و آن شاهد و آن غفار
درهر دو سرا الله تو هستی
که بر سینه ی ما عشق تو بستی
عمری گله کردم برهرچه نوشتی
بی آنکه بدانم جزصلاحم ننوشتی
اسیر نفسم یارب نظری کن
از خرابه ی دل خود گذری کن
ازروی جوانی صدها گنهم بود
یارب قلم عفو امید درگهم بود
رحمان خدایی که نیک ما بخواهی
زیاده از ما هرگز تو نخواهی
تا من بنویسم نامه ی دلم را
داده ای تو جواب مشکلم را
سبحان خدایی بخشنده و غفار
حنان خدایی بخشنده و ستار
ستارالعیوبی ای خدای سبحان
غفارالذنوبی ای خدای رحمان
تو ای خدایم علیمی و حکیمی
که بر بنده رحیمی و کریمی
عمری به در تو باگریه شدم من
بی آنکه بدانم بی دل شده ام من
ازاین جدایی هرگز نبرم سود
که این جدایی کار دشمنم بود
بندگی ازخویش ندیدم زهی خدایا
وقتی که تو هستی خدا هردوسرارا
سبحانی و حنانی و غفاری و الله
رحمانی و رزاقی و ستاری و الله
هرآنچه که هست درعالم هستی
در ذکر بگویند که الله تو هستی
من سیه را گر مرده و یا زنده
امیدیم نیست جز خدای بخشنده.
یغما...
ای جوانی که دلت عشق برده به یغما
گشته ای دگر پیر و خراب و تنها
تا چند بکوشی از بهرنگاهی
خویشتن نظر که گشته ای چون گدا
ماهرویان جهان به تن ندارند دلی
که این برای هر سوته دلی هست هویدا
گویمت بحر عشق نه کار هرکس باشد
گر چه که آنجا دل داده و هست شیدا
گر تازه دلی دهد دل به صنم
هرگزنبرد سودی و اوشود رسوا
کوش تا که دلت به زیر پا نماند
تاکه به این کارنسوزی و نری رو به فنا
گربا دیده تر روی به دنبال نگارت
کنی ظلم و ستم به خویش آشکارا
گویم که به دام ماهرویان،هرگز ننهی پا
که گر نهی ، دلت برند به یغما.
سخت است...
خدا یا...
عجب زمانه ای است
آنجا که...
گرگ سلام سگ گله می دهد
و سگ گله دست دوستی
چه باید کرد..؟
ره ز که پرسیم..؟
از گرگ گریزیم،یا پناه به سگ گله بریم..؟
عجب زمانه ای است...عجب
آنجا که چشمها دیگر خشکیده اند
خوبی دیگر خریداری ندارد
وعشق،حرف دل با غم می گوید
سخت است خدایا ...سخت
چرا..؟
چرا دیروز خود را
به امید امروز
و امروز خود را به امید فردا
به دست باد روزگار می سپاریم...چرا؟
کاش یارب
دردیاری که دراو نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کارکسی
هر کس آزار من زار پسندید، ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هرکه چون ما برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تاشدم خوار تو رشکم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
بهوس هردو سه روزیست هوا دارکسی
گرکسی را نفکندیم بسر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم بپا خار کسی
شهریارا سرمن زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی.
استاد شهریار...
نعمتها...
و از زیباترین نعمتهای خداوند
سلامتی
تنهایی
غم
و مرگ...
هزار رنگ...
خدایا...
چه هزار رنگ بازاریست دنیا
آنجا که سکه از گدا می دزدند
دل از عاشق...
و پرنده را به دانه ای فریب می دهند
آزاد را به نگاهی اسیر
و فریاد بودن را
خاموش درقهقهه ی آلوده به خواب خویش می کنند
نمی دانم..؟
خویش را گم کرده ام یا تو را..؟
چه پر مشتریست این بازار هزار رنگ خدایا..؟
و من به گوشه ای تنها
رنگ غم به خود زده ام
و خوشحال از خویش
که رنگ غم به خود دارم
نه رنگ خنده ی آلوده به خواب
بی نیاز و دورم بگردان
از این بازار خدایا...
بیهوده
ای خالق هفت آسمان
بنگر توحال عاشقان
دل ازهمه بریده اند
گویی که اینان مرده اند
سودی ندارد عشقشان
سودی ندارد صدقشان
خنجرخورده زیارنند
چون آسمان ببارنند
عمری ز عشق سوختند
دیده به عشق یاردوختند
پروانه ی دل بوده اند
بازنده ی گل بوده اند
هرگز نمی دانند که یار
با عشقشان ندارد کار
بیهوده رفت این زندگی
آخر اسیر عشق کی.
رمضان...
به کجابارسفربسته ای رمضان
نکند ز ما خسته ای رمضان
تو ای لطف پروردگار قرآن
که هستی ماه نزول وبهارقرآن
تو می روی و ما بی بهره
جان ودل می ماند با آنچه کرده
بارها آمدی و برفتی و نبودیم
زهی که هرباردل ازدستت ربودیم
حال می روی و تا بار دگرکه زنده
باز من می مانم تا باردگر شرمنده
تو ای رمضان ماه زیبای خدا
هستی که شود راه زشیطان جدا
گر باردگر لطف کند مرا خدا
باز ببینم خیر ماهی چون تورا
یارب این هم گذشت و من در خواب
آخرکی زنم به روی خواب آلود خود آب.
می شود
می شود دردل تن کعبه بساخت
نزداین کعبه هزارمروه بساخت
می شود با همه تن عشق شدن
جای بت خانه همه کعبه بساخت.
خسیسا...
خسیسا زنگی بزن دردی دوا کن
گرت باشد گذر بر کوی بینوا کن
اگرداری دلی شوریده ای دوست
از آن لعل لبت مهمان مرا کن.
غفار...
تو آن خدای ستار
بربندگان تو غفار
لطفی توکن دگربار
دگرنشیم گنه کار
آخرچرا به خوابیم
چرا مست شرابیم
چرا نقش سرابیم
مگرمالایق ومال عذابیم.
یارم
شب شد و خبر از یارم نیست خدایا
این دل غم دیده،خواهان کیست خدایا
سوته دلیم و یار را خیالی نیست
گرچه خوب بداند که ظلم روانیست خدایا.
عمر
گرلحظه ای به خویش نگریستم
ولی فراوان به حال خویش گریستم
آمدیم و طی شد ز ما عمری
صدافسوس که ندانستم که کیستم.
قلک زندگی...
خدایا ...
چه ساده قلک زندگی را
از سکه های غفلت پر می کنیم
وغافل از لحضه ی شکسته شدن قلک
که آندم خط اشک بر گونه نقش می بندد
نه انحنایی بر لب...
خوشا...
خوشا راهی که آغازش حسین(ع)است
خوشا راهی که پایانش حسین(ع)است
خوشا آنکس که مولایش حسین(ع)است
شفیع روز محشرش حسین(ع)است.
وعشق به حسین(ع)سجده کرد...
چه دانی
تو سفر کرده چه دانی
که بی تو هر روز ببارم
ز هجرت سوزم وسازم
ز غمت تا کی بنالم.
بشکستی
ای یار بشکستی بال و پرم
آخر تو بکردی در به درم
دگر من از کویت رمیدم
چه کنم که جز جفا ندیدم
بگذر زمن ای جانم
که گرفتی تاب وتوانم
گر بلبلی بشکسته بالم
ولی از دورییت بنالم
بازعشقت به سر دارم
آنچنان که دیده به در دارم
ز غرورت تاکی بسوزم
تو کشی چرا هر روزم.
زمانه...
ومن کمی دور تر از خویش
درکوچه های تنهایی
دنبال غم می گشتم
ولی افسوس...
او ازدست زمانه
بارسفر بسته بود
به سوی ناکجاآباد...
حال من
از حال من سوته دل کس آگاه نیست
درحق ما هرچه گویند جای هیچ اکراه نیست
دردل پر خون من هر شکوه کوره است
افسوس که از دست زمانه مجال آه نیست.
خبری نیست...
سوته دلیم،کس را خبری نیست
بشکسته بالیم،کس را خبری نیست
پرنده ای بودم درآسمان خوبی
زهی که شکستند به سنگ رفاقت
پر و بالم نارفیقان
ولی باز هم کس راخبری نیست
سنگینی سینه ام از نارفیقان است
و گلوی تشنه ام به سر هوای فریاد دارد
دنبال شبیم در غربت
گر رسیدیم
قصه ی هجران تو گوییم
در خلوت تنهایی من
بی پروانه چرا شمع بسوزد..!
غم یکه و تنها چرا نشیند..!
این قصه ی دوریست
که کس را خبری نیست...
مهربان
تو ای خالق هستی
پناه من تو هستی
ندانم تو که هستی
تو ای خالق هستی
با کفر من تو آشنا
بر من تو مهربان خدا
تا کی بسوزم ازخودم
تا کی گریزم از خودم
دستی بگیر ای مهربان
ای خالق هفت آسمان
رحمی بر این پیمان شکن
روحی دگر برمرده تن.
دلی شکسته...
اگردلی شکسته دارید
وچون آسمان بارید
وچون دریا آرام
وچون شمع عاشق
وچون گل یک رو
وبه گوشه ای تنها
وغم مهمان شما
قدر بدانید...
که درچنین روزگاری
هنوز...
چه می نامی..؟
سکوتم را چه معنا می کنی..؟
نگاهم راچه می خوانی..؟
سیل شبنم به گونه را
در وداع تلخ خود
باعاشق بشکسته دل...
آخرچه می نامی..؟
آخرچه می نامی..؟
وجود نازکم را زیر پایت
آخر چه می نامی..؟
مرگ عاشق،زیر غرور یار
با من بگو...
مرحمی باش...
گرچه دیگر مرا توان بودن نیست
ای یار بازهم هستی در قلبم
حتی با آن غرورت...
بامن بگو
حدیث عشق را
تاببویم بوی بودن را...
زنگ
خدایامرامقصد درازاست وپا لنگ
دل سیاه است و چهره هزار رنگ
کی مراامیداست تاکه به جانان برسم
منی که دلی سیاه دارم وپایی لنگ
سوته دل گشتیم ودنیا شناختیم
شکردیدیم که دنیا نیست جای درنگ
حال که نیک وبد دنیا دانستیم
تاچند برای هرزیاد وکم جنگ
مبصراگویم تورادنبال ماهرویان مرو
ورنه با نازی شوی دیوانه منگ
عاشق شدیم ودیوانه ی یارچه سود
که نرسید ازیارجزغمزه خد نگ
ای دوست بیهوده مگوحرف خدایم بگو
تا که نگفتم که تو هستی ملنگ
خدارا ظلم مظلومان مکن ای بی مروت
ارتومردی حمله کن برظالمان همچو پلنگ
ای دوست دفتراعمال بی غلط وخوش نویس
که وقت دیگرت نسیت گربزنند تورازنگ.
بی یارم
پدرم نیست دگر در برم و بی یارم
که بعداز سفرش ابری شدم وگریانم
بعد از رفتن تو پدر چنان زار بگریم
که از گریه ی خود خودم به گل نشینم
پدر مدال افتخار کوهاست...
خداکند...
خدا کند که تو آیی
ظلم ازجهان بزدایی
دراین سیاه ظلمت
لطف خدا تو آیی
قدم به این خرابات
آخر تو کی گذاری
تاخاک پایت ای جان
تاج سرم نمایی
آخرخوبا کجایی
آخر تا کی جدایی
آخرماها کجایی
تاکی دراین سیاهی
خدا کند که توآیی
ازظالمان ستانی
هرآنچه خود بدانی
چون حجت خدایی.
عشق
ای جان بی عشق به جایی برسی؟
تا اسیر خویشی به جایی نرسی
بکش من و خداییم باش که از من
نه زمین شکافت نه به کوهی برسی.
